📘زندگی نامه نادر شاه افشار پسر شمشیر
🎬قسمت پنجاه و هشتم
✍بامداد روز بعد نیک قدم برای سومین بار ، پا به درون چادر نادر گذاشت و رو در روی رضا قلی میرزا قرار گرفت ، نادر رو به نیک قدم کرد و گفت ، آنچه در چند جلسه قبل به من گفتی در حضور رضاقلی نیز تکرار کن ، نیک قدم همان حرفهای قبلی خود را تکرار می کرد
⚜به هنگامیکه نیک قدم سرگرم صحبت کردن بود و رضاقلی سخنان او را می شنید ، آنچه مورد تائیدش بود را با تکان دادن سر ، تائید میکرد و در برخی مطالب که مورد قبولش نبود می گفت دروغ می گوید ، دروغ می گوید
⚜زمانیکه صحبتهای نیک قدم پایان یافت نادر به رضا قلی گفت ، حال تو هم هر صحبتی داری بگو ، رضاقلی آهی کشید و گفت ، هر چند دفاع من سودی ندارد ولی با اینهمه عرض می کنم بخش هائی از سخنان این مرد پلید درست است و بخش هائی از آن نادرست و دروغ
⚜نادر مجددا پرسید ، هنگامیکه با این مرد سخن می گفتی آیا کسی هم حضور داشت ، رضاقلی پاسخ داد هیچکس نبود ، نادر با خشم فریاد زد ، چطور چنین چیزی ممکن است ، یعنی حتی یک مستخدم و یا یک محافظ که همیشه در کنارت هستند نیز در آنجا نبودند ، آیا توقع داری من این حرف ها را باور کنم ، نادر سپس خنده ای بلند و اِستِهزاء آمیز سر داد (خنده ای که حاکی از تمسخر و ریشخند طرف مقابل باشد) و گفت ، این حرف های بچگانه ات در هیچ محکمه ای خریداری ندارد
⚜رضاقلی که دلاوری و بی باکی و صراحت لهجه را از پدرش به ارث برده بود ناگهان برآشُفت (عصبانی شد ، اختیار از کف داد) و نتوانست خود را نگهدارد و بی اختیار با فریادی رعدآسا رو به پدر کرد و گفت
بخندید ، بخندید ، این خنده های خشم آلود ، یعنی فرمان کشتن من ، یعنی پذیرفتن دروغ های این مرد پلید و حیله گر و بی سر و پا ، یعنی قبول نکردن دفاعیات من و محکومیت بی جای من
⚜شما هیچ رحمی در وجودتان نیست ، شما هزاران تن را تا به امروز بی دلیل کشته اید و از دیدن رنگ خون لذت می برید ، شما اگر روزی ، خونی نریزید آرامش پیدا نمی کنید ، چرا معطلید ، دنبال بهانه های پوچ نگردید ، تبرزین تان را بردارید و من ، و این مردک بدبخت را از این زندگی نکبت بار خلاص کنید ، حاضرم بمیرم و دیگر روی شما را نبینم
⚜نادر با شنیدن این سخنان تند و گزنده ، یکه ای خورد و شگفت زده ، لحظه ای خاموش ماند ولی ناگهان دیگ خشمش بجوشش درآمد و زبانه کشید ، رگ های پیشانی پر چین و چروک و آفتاب سوخته اش متورم شد ، سفیدی چشمانش را خون فرا گرفت و به میان سخنان رضاقلی دوید و گفت ، ای پسر ناخلف ، چه گفتی
⚜رضاقلی بی توجه به پدر و بدون اینکه مهلت بدهد یکسره حرف می زد ، او سپس رو به نیک قدم گفت ، خدا تو ملعون و دروغگو را که برای انتقام از پدرم ، آبرو و جان مرا نیز به خطر انداختی را لعنت کند ، ایکاش تو را می کشتم و یا تیرت به هدف می خورد و دنیائی آسوده می شد و من این روزگار نکبت بار را نمی دیدم
⚜نادر که در طول عمر خویش هرگز چنین سخنانی را از کسی نشنیده بود سخن آخر رضاقلی را اعتراف صریح او به شمار آورد ، اطرافیان نادر مشاهده کردند نادر با آن همه توانمندی که در میادین جنگی با وجود زخم های بی شمار مانند کوهی استوار بود ، اینک تعادل خود را از دست داده و مانند آن است که دنیا دور سرش به گردش درآمده ، دو نفر از محافظان دویدند تا او را نگهدارند که با فریاد ترسناک و عکس العمل تند نادر ، وحشت زده به کناری رفتند
⚜سکوتی خفه کننده ، دردآور ، سنگین و تحمل ناپذیر ، سراپرده نادر را فرا گرفت ، دست های نادر بشدت میلرزید و از شدت خشم ، لب هایش را می گزید ، دانه های درشت عرق بر گونه های نادر نشسته بود و به آرامی ، بر زمین می چکید و خیره ، به لب های پسرش چشم دوخته بود ، پسری که علاوه بر اتهامی به آن سنگینی ، چنان سخنانی گستاخانه و بی پروا ، در برابر او بر زبان آورده بود که تا کنون سابقه نداشت
⚜آن سکوت مرگبار برای دقایقی بر چادر نادر سایه افکند ، و نادر نیز کمی بخود مسلط شده بود و نفس های به شماره افتاده اش ، کم کم به حالت عادی باز می گشت ، او در حالیکه عرق را از روی پیشانی اش پاک می کرد با کلماتی شمرده و آرام که از درون اما ، توفانی بود گفت ، پس تو آرزوی مرگ مرا داشتی و دوست داشتی تیر این مرد به هدف بخورد ، آفرین بر تو ، آفرین
⚜رضاقلی که حالات روحی پدر را دید در حالیکه دلش به درد آمده بود با حالتی نزار و دلسوخته در مقابل نادر به زانو درآمد و گفت ، بس کن پدر ، به تمام اولیاء و انبیاء سوگند میخورم که بیگناهم ، التماس می کنم دشنه ای به من بدهید تا همین حالا به زندگی خودم پایان دهم ، دیگر حاضر نیستم هیچ سخن دیگری بشنوم ، خسته شده ام ، بس است ، دیگر بس است
🔹ادامه داستان
⚜نادر که به مانند کوه آتشفشان ، قبل از فوران آتش در ظاهر آرام و از درون در جوش و خروش بود رو به رضاقلی گفت من هرگز تو را نمی کشم چون اگر کشته شوی آسوده خواهی شد و فرصت نخواهی یافت تا درباره گناه بزرگی که مرتکب شده ای بیندیشی تو حتما باید زجر پشیمانی خود را بکشی شاید گوشه ای از لطمه ای که بر روح و روان من نیز روا داشتی جبران شود
⚜نادر سپس دستهایش را بر هم کوفت نگهبانان بدرون جادر آمدند و رضاقلی و نیک قدم را با خود بردند پس از یکساعت از این ماجرا ، نادر مشاورانش را برای رایزنی و مشورت به چادر خویش فراخواند
⚜ولادیمیر مینورسکی تاریخ نگار روس در این باره چنین می نویسد نادر مجلسی را برای تعیین مجازات رضا قلی ترتیب داد و اعضای شورا متفقا رضاقلی میرزا را به جرم تحریک ضارب ، برای ترور نادرشاه محکوم کردندو بدین ترتیب حکم کور شدن رضاقلی قطعی شد
⚜خبر قطعی شدن مجازات رضاقلی به حرمسرای نادر و زودتر از همه به گوهر شاد خاتون مادر نصراله میرزا (ولیعهد) که خاله رضا قلی و زنی بسیار نیکدل و مهربان بود رسید *گوهرشاد خاتون همسر دوم نادر و دختر باباعلی بیک ، حاکم ابیورد بود و نادر مدتها سرباز پدرش بود*
⚜این زن که سالمندترین همسر نادر بود با توجه به اینکه می دانست شفاعت هیچ کس بر تصمیم و اراده نادر اثری ندارد سراسیمه خود را به ستاره که سوگلی حرمسرای نادر بود رسانید و به پای او افتاد و در حالیکه بشدت میگریست عاجزانه از او خواست شفاعت و میانجیگری نماید
⚜ستاره که حال و روز گوهرشاد خاتون را دید گفت من برای شفاعت حرفی ندارم ولی مگر شما نادر را نمی شناسید همه میدانیم چنانچه تصمیمی بگیرد یا حرفی بزند هرگز از آن بازنمی گردد لذا مطمئنم رفتن و شفاعت من بطور حتم بی فایده خواهد بود گوهرشاد اما دست بردار نبود و پیوسته لابه و زاری و التماس میکرد ، ستاره که اینگونه دید بغضش ترکید و گوهرشاد را در آغوش گرفت و تصمیم گرفت به نزد نادر برود
⚜در پی این تصمیم ستاره خواجه باشی را احضار و از او در خواست ملاقات با نادر را نمود خواجه باشی وقتی از نیت ستاره آگاه شد وحشت زده به او گفت افرین بر قلب پاک شما ولی ای بانوی بزرگوار و شیردل من بیهوده با جان خود بازی نکنید و هرگز برای چنین درخواستی نزد نادر نروید ، او در حال حاضر مانند پلنگی زخمی و خشمگین ، آماده هر گونه عکس العملی است ، من هرگز چنین کاری نخواهم کرد ، ستاره که اینچنین دید فریادی بر سر خواجه باشی کشید و خود به تنهائی ، بسوی سراپرده نادر به راه افتاد
⚜خواجه بی نوا که اینگونه دید به پای ستاره افتاد ولی فایده نکرد ، بناچار قول داد نزد نادر رفته و درخواست ملاقات نماید در این حال ستاره انگشتر خود را نیز به خواجه باشی داد تا آنرا به نادر نشان دهد تا ضمن درخواست ملاقات اهمیت این حضور را نیز گوشزد کرده باشد
⚜در این اوضاع سخت و خطرناک که هیچکس حاضر نبود با نادر روبرو شود خواجه باشی با ترس و لرز فراوان به سراپرده نادر رفت و انگشتری ستاره را به او داد و در گوشه ای خاموش ایستاد ، نادر با دیدن انگشتر ستاره نگران شد و رو به خواجه باشی گفت احمق چرا در این اوضاع اجازه دادی که ستاره وقت ملاقات بخواهد ، خواجه باشی که وحشت مرگ سراسر وجودش را فراگرفته بود لرزان گفت ، به سر مبارک هر چه کوشیدم اثری نکرد و ستاره خاتون اصرار داشتند به حضور قبله عالم برسند
⚜نادر با توجه به پیمانی که با ستاره داشت ناگزیر بود هر وقت انگشتر او را ببیند او را به حضور بپذیرد ، پس به ناچار اجازه داد که ستاره را به نزدش بیاورند ، دقایقی بعد ستاره به حضور نادر رسید
⚜نادر با دیدن ستاره در حالیکه عصبی و بی حوصله بود رو به او کرد و گفت آیا تو هم آمده ای در مورد این پسر نمک نشناس با من سخن بگوئی ستاره به یکباره شروع به گریستن کرد و خود را به پای نادر انداخت ، نادر که هاج و واج شده بود پرسید چه شده حرفت را بزن ، من دیگر طاقت شنیدن اخبار بد دیگر را ندارم ، ستاره با چشمان اشک بار گفت قبله عالم شنیده ام فرمان داده اید که شاهزاده را مجازات کنند و از نعمت بینائی محروم نمایند شاهزاده هنوز جوان است و هر چند که مستحق بدترین مجازاتها باشد ولی هر چه باشد او پاره تن شماست التماس می کنم از این کار صرفنظر کنید ، نادر با ناراحتی گفت ، من باید کشوری وسیع را اداره کنم اگر فرمانی که داده ام را نقض (لغو - شکستن) کنم همگان خواهند گفت ، نادر با سخن یک زن ، حکم خود را شکست و از این پس هر گنهکاری به زنان حرمسرا و امثال خواجه باشی متوسل خواهد شد و این باعث بهم ریختگی در اداره کشور می شود
⚜ستاره دست بردار نبود و گفت شاهزاده با دیگران فرق دارد و مردم ایران علاقه زیادی به او دارند و معتقدند او قربانی توطئه ای بزرگ شده می ترسم پس از اجرای فرمان دچار پشیمانی و در پی آن پریشانی و اندوه همیشگی شوی
🔹ادامه داستان
⚜صحبت های آن دو به درازا کشید از ستاره اصرار و از نادر انکار نادر ناگهان خُلقش تنگ شد و دیگ سوء ظن و حسادتش زبانه کشید لذا رو به ستاره کرد و گفت ، اینهمه پافشاری تو برای چیست چه شده که برای زندگی من ارزشی قائل نیستی ولی برای چشمان رضاقلی تا این اندازه ناراحتی
ستاره در آخر کلام خود جمله ای گفت که نباید می گفت ستاره گفت
⚜بخاطر رضای دل من هم که شده رضاقلی را به من ببخش ناگهان نادر از جای خود جنبید و با خشونت ستاره را به گوشه ای پرتاب کرد و گفت گمشو بیرون شرم داشته باش ستاره باز هم نادر را رها نمیکرد و با شجاعت پیوسته خواسته خود را تکرار می کرد نادر که تا به حال یکدنده تر از خود ندیده بود مانند شیری غرید و گفت کاری نکن دستور دهم سر از بدنت جدا کنند ستاره در آخر با زبان شماتت و سرزنش گفت کسی که به پاره تن خود رحم نکند به هیچکس رحم نخواهد کرد
⚜هنوز کلام آخر از میان لبهای ستاره خارج نشده بود که مشت نادر بر صورت او فرود آمد چشمان ستاره سیاهی رفت و زانوانش سست شد و بیهوش شد نادر بی آنکه کاری کند بیرون رفت
⚜نگهبانان که سخنان ان دو را شنیده بودند به درون چادر آمده پیکر بیهوش ستاره توسط خواجه باشی و چند کنیز به حرمسرا برده شد نادر نیز خشمناک بسوی محل مجازات رفت و فرمان داد رضاقلی را حاضر کنند
⚜برابر دستور گروهی از بزرگان و سرداران حاضر بودند سفره ای چرمین بر زمین گسترده شد و ابزار درآوردن چشم نیز آماده و مهیا گردید از چشمان نادر آتش خشم می بارید در محل مجازات بوی خشم و نفرت با بوی هیزم سوخته در درون کوره آماده شده دژخیم سنگدل در هم آمیخته و جَوّی سنگین فضا را پر کرده بود نفس ها در سینه تنگ شده و به شماره افتاده بود و قلب ها از شدت تپش در حال از هم پاشیدن بود
⚜رضاقلی میرزا با دو دژخیم درشت اندام به مجازاتگاه آوردند رضاقلی با غروری که از پدر به ارث برده بود می کوشید با سینه ای سپر و گردنی افراشته بایستد این بود که با گام هائی بدون تزلزل به مقابل پدر آمد استواری رضاقلی شگفتی و تحسین همگان را برانگیخته بود
⚜سکوت مجازاتگاه به راستی کُشنده بود و مانند سنگی گران بر سینه حاضران سنگینی می کرد و همگان می دانستند فقط یک معجزه می توانست رضاقلی را از این مجازات وحشتناک برهاند
⚜قلب نادر دوباره تپش افتاد و با صدائی خشک رو به رضاقلی کرد و گفت ، ای کاش مادرت قبل از اینکه تو را به دنیا بیاورد می مرد و چنین ننگی را برای من بجای نمی گذارد ، رضا قلی نیز با لبخندی تحقیر آمیز رو به پدر کرد و گفت برای آخرین بار در مقابل همه می گویم من بی گناهم و مرا اینگونه مجازات نکن
⚜نادر به دژخیم دستور داد که چشمان رضاقلی را درآوَرَد دژخیم که در بریدن گوش بینی دست پا زبان و درآوردن چشم استاد بود ولی اینک دستانش می لرزید و نمیدانست چه کند که ناگهان با فریاد نادر به خود آمد که می گفت احمق چرا ایستاده ای زود باش چشمان او را در بیاور وگرنه سر از بدنت جدا خواهم کرد
⚜رضاقلی که تردید دژخیم را دید پیش رفت و بر روی سفره چرمی زانو زد و به دژخیم گفت برای خودت دردسر درست نکن زود کارت را انجام بده من دیگر نمی خواهم این جهان و این پدر را ببینم
⚜نفرت و انزجار در میان حاضران موج می زد ولی کسی جرات نکرد که به پا خیزد و به نادر بگوید این لکه ننگ را در زندگی درخشان خود نگذار و نام نیکت را زشت نکن در این زمان که دقیقا ظهر بود آوای اذان از مناره مسجد اردوگاه به پا خاست و به آنجا رسید که می گفت حی علی خیرالعمل حی علی خیرالعمل
⚜در این میان دژخیم آهسته به رضاقلی گفت حضرت والا از شما میخواهم مرا ببخشید که جز اجرای دستور پادشاه چاره دیگری ندارم رضاقلی هم گفت معطل نکن و مرا راحت کن دژخیم نیز بیدرنگ و با سرعت تمام طوری که شاهزاده کمتر درد بکشد چشمان وی را درآورد و بر روی سفره چرمی انداخت
⚜رضاقلی با دو دست صورت خود را پوشانید و در همان حال آهسته و لرزان گفت پدر از اینکه دنیا را در برابرم تاریک کردی تسکین پیدا کردی و سپس این جمله تاریخی را گفت که تقریبا تمامی تاریخ نگاران داخلی و خارجی و حاضرین در صحنه به آن اشاره کرده اند رضا قلی رو به نادر کرد و گفت
ولی این را بدان تو تنها چشم فرزند خود را کور نکردی تو چشم امید ملت ایران را کور کردی و با این کار نام خود را در تاریخ لکه دار کردی
ایکاش مرا کشته بودی او سپس خواست از زمین برخیزد که به جهت درد سخت و کشنده و ضعف بدنی تعادل خود را از دست داد و به زمین افتاد نادر که اینچنین دید بدون اینکه به روی خود بیاورد سراسیمه و با حالتی زار و نزار محل مجازات را ترک و دستور داد چشمان نیک قدم را هم از کاسه درآورند و گفت درست است که قول دادم او را نکشم و آزاد کنم همین کار را میکنم و او را زنده به میان قبیله اش میفرستم ولی نابینا نادر این را گفت و بیرون رفت...